دسته بندی: بسکتبال تاریخ: ۱۷:۰۹:۵۰ ۱۳۹۵/۱۰/۷
سایز متن:
+ -

صمد نیکخواه بهرامی بازیکن تیم بسکتبال می گوید ای کاش قد او ۱ متر ۱۰ سانتیمتر بود اما آیدین، برادرش را از دست نمی داد.

به گزارش کاپ، سعیده فتحی-دی ماه که می‌رسد آشوبی در دل داریم که فقط خودمان آن را می‌فهمیم و خودمان، آشوبی که 9 ساله می‌شود، دل نگرانی که قرار نیست پایان یابد، 100 سال هم که بگذرد دی ماه برای ما چنین است ماهی که در دل مان غوغا به پا می‌شود،آن هم به خاطر از دست دادن یک عزیز، آیدین نیکخواه بهرامی 9 سال پیش در چنین روزی از پیش ما رفت. و این 7 دی ... روزی که نه خانواده نیکخواه بهرامی، نه جامعه بسکتبال بلکه ورزش ایران سیاهپوش شد. این روز لعنتی ، این روز تلخ دوباره آمد. 

آیدین نیکخواه بهرامی

گویی آیدین از ما نبود
به قول مادرش گویی از ما نبود، گویی امانت و هدیه‌ای بود از طرف خدا که خیلی زود او را از ما گرفت و برد. فرشته‌ای بود که قدرش را ندانستیم و امروز حسرت او را می‌‌خوریم.
در این سال ها از آیدین زیاد نوشته ام و این روزها فکر می‌کردم امسال برای او چه بنویسم؟ از کدام خوبی‌اش بگویم؟ کدام خاطره را تعریف کنم؟ در همین فکر و خیال بودم که خبر آمد رضا رشیدپور مجری خوب کشورمان قصد دارد برنامه حالا خورشید را در روز 7 دی اختصاص دهد به آیدین عزیز ما، گفتند هستی؟ گفتم معلوم است که هستم، برای آیدین همیشه هستم، برای این که یادش زنده باشد هر کاری می‌کنم. اول از همه با صمد صحبت کردم ، از آنجایی که در چین است کمی برقراری ارتباط با او سخت بود قرار گذاشتیم سئوال ها را برایش بفرستم و صمد خودش از خودش فیلم بگیرد و بفرستد. صمد هم مثل من وقتی پای اسم آیدین مطرح باشد هر کاری می‌کند، هر سختی را به جان می‌خرد تا یاد برادرش زنده نگه داشته شود.

روزی که برای صمد سیاه طلوع شد
صمد از آن روز کذایی گفت، روزی که تا صبح دلشوره داشت تا برادرش به او برسد اما آیدین نیامد و صمد چشم انتظار ماند. روزی که برای او سیاه طلوع شد و باور نمی‌کرد که برادرش دیگر نباشد. از آخرین مکالمه اش گفت، از اینکه هنوز صدای آیدین در گوشش است.

سفر به مالزی و دلتنگی برای برادر
صمد همیشه آیدین را در کنار خود احساس می‌کند اما در این اواخر یک سفر او را بدجور دلتنگ آیدین کرد. سفر به مالزی همراه با تیم چینی‌اش برای او خاطرات دوران جوانی را زنده کرد. تقریبا 16 سال پیش صمد همراه با آیدین و تیم جوانان به مالزی سفر کردند و بعد از گذشت این همه سال صمد دوباره به مالزی رفت و دست بر قضا در همان هتل و اتاقی که با آیدین بود دوباره ساکن شد. در همان سالنی که با آیدین بسکتبال بازی می‌کرد دوباره به میدان رفت و برایش همه آن خاطرات دوباره زنده شد. صمد از دلتنگی هایش گفت از این که چقدر در مالزی جای خالی برادر را احساس کرده و چقدر بیشتر از گذشته دلتنگ آیدین شده است. از این که اگر آیدین بود چقدر زندگی و بازی کردن برای او راحت‌تر می‌شد، صمد اعتقاد دارد که اگر آیدین بود اجازه نمی‌داد خیلی از اتفاقات بد برای او رخ دهد و جلوی ظلم‌هایی که به او شد را می‌گرفت.

سخت ترین زمان، المپیک بود
برای صمد سخت‌ترین زمان وقتی بود که تیم‌ملی به المپیک رفت و آیدین همراه آنها نبود، آیدینی که عامل اصلی صعود تیم‌ملی بسکتبال به المپیک شد و تنها آرزویش حضور در المپیک بود که میسر نشد و صمد به یاد او در المپیک سه امتیازی می‌زد.

صمد یاد گرفت چگونه با نبودن آیدین کنار آید
در این سال ها بارها و بارها گفته شده که صمد چگونه این داغ را تحمل کرد و چگونه دوباره توپ بسکتبال را به دست گرفت؟ صمد می‌گوید: هیچ‌وقت نمی‌توان رفتن عزیزی مثل آیدین را فراموش کرد اما در طی زمان یاد گرفتم که چگونه با نبودنش کنار بیایم و سعی کردم که همیشه با یادش زندگی کنم.

 صمد بغضش را می خورد

برادر کوچک‌تر غم دارد، این را از چهره‌اش می‌توان فهمید، از بغضی که می‌خورد و سعی می‌کند اشکش را پنهان کند. صمد امروز فرسنگ‌ها از ایران دور است و غم‌دارد، غم برادری که مهربان‌ترین بود...

 حسرت ستاره بسکتبال

صمد می گوید: یکی از حسرت های دوران بچگی من ۱۰ سانتیمتر تفاوت قدی با آیدین بود که او قدبلندتری به نسبت من داشت . من یک سال از آیدین کوچکتر بودم بنابراین منتظر بودم دوران بلوغ آیدین تمام شود و قد او همان اندازه باقی بماند و من بیشتر رشد کنم اما این دوران برای او و من به پایان رسید بدون اینکه من این تفاوت قدی را جبران کنم و به قد آیدین برسم.

 ای کاش قدم یک متر و ۱۰ سانتیمتر بود اما  آیدین در کنارم بود

 او می گوید:ای کاش قد من یک متر و ۱۰ سانتیمتر بود اما این روزها آیدین در کنارم بود. در کنار او می توانستم بیشتر در بسکتبال قد بکشم اما حیف آیدین خیلی زود از میان ما رفت.

آیدین

پدر: نمی‌توانم درباره آیدینم حرف بزنم
قرار گذاشتیم که به خانه پدر صمد هم برویم. برای ایرج نیکخواه بهرامی سخن گفتن درباره آیدین سخت است. او در تمام این سال ها سکوت کرده و همیشه این جمله که «نمی‌توانم درباره آیدینم حرف بزنم» را گفته است، اما این بار از او خواهش کردم که حتی شده چند جمله کوتاه هم بگوید. آقا نیکخواه بغض داشت. اسم آیدین که می‌آمد قلب پدر درد می‌گرفت. پدری که دلش برای پسرش پر می‌زند و هر طرف خانه را که نگاه می کنی با عکسی از آیدین پر کرده تا جای خالی‌اش را احساس نکند.

عکس های آیدین با ما حرف می زد
هر طرف را نگاه می‌‌کردم آیدین چشم در چشمم بود. عکس‌هایش با آدم صحبت می کرد. گویی آیدین آنجا بود مثل قدیم‌ها ، همیشه در خانه او به روی دوستانش باز بود ، همیشه جمع بسکتبالی ها در خانه آیدین جمع می‌شد. بعد از سال ها دوباره به خانه او رفتیم اما این بار فقط عکس‌هایش بودند و از خودش خبری نبود.

آیدین نیکخواه بهرامی

مادر: آیدین امانت خدا بود
بارها این جمله را شنیده‌ام که مادر آیدین چگونه این داغ را تحمل می‌کند، ‌اما کسی نمی‌داند در دل مادر چه می‌گذرد؟ خودش می‌‌گوید شب ها زیر پتو ساعت ها گریه می‌کند، اشک می‌ریزد برای پسری که سال ها از او دور است. می‌گوید : گاهی با خودم می‌گویم من لیاقت آیدین را نداشتم. او هدیه خدا بود و دست من امانت اما قدر او را ندانستیم، هیچ‌کس ندانست. مادر اشک می ریزد و میگوید کاش من به جای تو رفته بودم مادر...

گریه آیدین بخاطر باخت تیم ملی فوتبال آرژانتین
از خاطرات کودکی فرزندانش تعریف می‌کند . از این که صمد طرفدار تیم‌ملی فوتبال آلمان بود و آیدین طرفدار آرژانتین که در جام‌جهانی 90 آلمانی ها از سد آرژانتین می‌گذرند و آنقدر صمد برای آیدین کری‌ می‌خواند که برادر بزرگ‌تر به دستشویی می‌رود و دقایق زیادی در آنجا گریه می‌کند...

آیدین و حلقه ای که با درخت عجین کرد
کری خوانی‌های آیدین و صمد همیشه سوژه جمع بود و مادر هم از آنها یاد می‌کند از این که چگونه آنها به بسکتبال علاقه‌مند شدند و چه شد که توپ بسکتبال را به دست گرفتند. از حلقه‌‌ای می‌گوید که در کوچه به درخت زده بودند و پسرانش از آنجا بسکتبال بازی کردن را شروع کردند. درختی که سال ها پای ثابت بازی کردن دو برادر بود. درختی که با حلقه بسکتبال عجین شده و شاهد کل‌کل‌ها و کری خوانی های دو برادر بوده است .

مادر چگونه پرواز آیدین را فهمید؟
مادر اشک می‌ریزد برای پسری که داشتنش برای هر مادری نعمت بود. دستانش می‌لرزد، از روزی می‌گوید که این خبر تلخ را شنید. روزی که مهمان داشت و تلویزیون را روشن کرد و گفت :‌بیایید تلویزیون دارد پسر رعنایم را نشان می‌دهد، آیدینم را ببینید. وقتی همه جمع می‌شوند و صدای تلویزیون را زیاد می‌کنند به یکباره خبر باور نکردنی تصادف آیدین را می‌شنوند و مادر از حال می‌رود و تا به امروز هم به حال نمی آید.

زندگی ادامه دارد
زندگی برای خانواده نیکخواه بهرامی ادامه دارد. صمد در چین می‌درخشد. مادر در دانشگاه تدریس می‌کند. پدر هر روزش را شب می‌کند اما دل آنها غم دارد. آیدین نیست. یک بال خانواده پرپر شد...

پلان آخر
پلان آخر ما جایی بود که آیدین از آنجا شروع کرد و از آنجا توپ را به داخل سبد انداخت. کوچه هدیه یک درخت دارد که به آن درخت یک حلقه بسیار قدیمی چسبیده است. حلقه ای که دیگر جزوی از درخت شده و به سختی می‌توان آن را تشخیص داد. وقتی آن حلقه را دیدم بی‌اختیار گریستم ...
آیدین ستاره بود. ستاره ای که متعلق به آسمان بود نه زمین، خیلی زود هم پرواز کرد و رفت. ستاره آسمانی‌ ما جایت مثل همیشه در میان ما خالی است. دلمان برایت تنگ است. ای کاش بودی ، ای کاش نمی‌رفتی ، ای کاش این روز از تاریخ حذف می‌شد و ای کاش اصلاً 7 دی 86 نبود و نمی‌آمد ...

آیدین


همچنین بخوانید
دیدگاه شما

تصویر امنیتی بالا را به صورت عددی وارد کنید
کد امنیتی صحیح نمی باشد.
دیدگاه شما بعد از تایید مدیریت نمایش داده خواهد شد.

تازه‌ترین‌ها