دسته بندی: کشتی تاریخ: ۱۷:۴۸:۳۴ ۱۳۹۵/۱۰/۱۶
سایز متن:
+ -

در تفلیس آناتولی آلبول امید شوروی توسط تختی ضربه فنی شد. تختی قبل از ان که لباس به تن کند، نزد زن و دو فرزند آلبول رفت. از زن معذرت خواست و آن دو طفل را که انگشت حسرت شکست بابا به دهان داشتند، نوازش کرد. 

به گزارش کاپ، تختی درباره رقیب خود آلبول و داستان آشنایی شان خاطرات زیبایی نقل کرده و این رقیب را به مریم عذرا تشبیه نموده است

در اولین شب مسابقات کشتی ایران و شوروی، شورویها جوانی را برای مقابله با من به میدان فرستاده بودند که آلبول نامیده می شد. اولین آشنایی من با او در میان طوفانی از شادی بی حد و حصر مردم بود. وقتی که آلبول را دیدم هنوز موهایش به خوبی نریخته بود. او شبیه دخترانی می نمود که برای بخشش از درگاه خداوند نزد کشیش می  روند. هیچگاه چهره متحیر و امیدوار کننده او را فراموس نخواهم کرد.

وقتی که او دست مرا فشرد احساس کردم گرمی فراوان در وجودش می جوشد. چهره اش انسان را وادار بنوازش می کرد نه جنگ، من اگر جای او می بودم هیچگاه صورتم را به خاطر کشتی پیر نمی کردم. او شبیه مریم عذرا بود که هیچ گناه نداشت..

اما همین مریم عذرا که در مرحله اول گمان می بردمـ توفیق» خودمان او را به راحتی مغلوب می کند درس بزرگی به من داد که در زندگی ام تاثیر فراوانی داشت. او با آن قیافه بی تفاوتش با آن دهانی که هیچ گاه برای تکلم باز نمی شوند به من آموخت که برای پیروزی« رنج» انتهایی ندارد و نیروی جوانتر که سر به گریبان برده است، هر آن علم تهدید خود را بر می افرازد.

او به خیز اول من که برای زیر یک خم بود، چنان پاسخ داد که یاد آن باعث رنجم می شود. وقتی که یک پایش را بغل کردم، بدنم را دیدم که به دور دستهایی که هنوز عضلاتش جوان بود و به چشم نمی خورد حس گردیده است و تا خواستم خود را از آن زندان خلاص کنم به پل رفتم و سه امتیاز به او دادم. گیج شده بودم و بی حد افسرده. آن بچه که هنوز در خانه خود برای یک آبنبات گریه می کرد در اواخر کشتی مغلوب شد و من مثل کسی که قصد دارد قربانی خود را با لبان تشنه سر ببرد، در وسط تشک زمینش زدم. چه کار چندش آوری..او نفسش مثل اتوبوسی بود که ما را از مسکو خارج می سازد و بر فراز کوهها دائما خاموس می شد. او در همان خاموشی و در حالی که چشمهایش مثل شرابی که رقیب بلغاری ام به من هدیه کرده بود، سرخ شده بود نزد مادرش رفت تا لباسش را به تن کند. قیافه اش به خصوص چشمانش بی نهایت به چشمان من در توکیو شباهت داشت.

پس از آن که باتفاق نزد من آمدند، از من تشکر فراوان کردند. مادرش می گفت مواظب این بچه من باشید. او خیلی به شما علاقه دارد!!

در مسکو من به او یک قلم خودنویس هدیه کردم و او به من یک کلاه داد. کلاه او 50 روبل ارزش داشت. آن شب اولین شب آشنایی من و آلبول بود. 


همچنین بخوانید
۱ دیدگاه
دیدگاه شما

تصویر امنیتی بالا را به صورت عددی وارد کنید
کد امنیتی صحیح نمی باشد.
دیدگاه شما بعد از تایید مدیریت نمایش داده خواهد شد.

تازه‌ترین‌ها