دسته بندی: کشتی تاریخ: ۱۸:۳۰:۲۲ ۱۳۹۵/۱۰/۱۶
سایز متن:
+ -

 احسان محمدی: حتی اگر به افسانه ها هم اعتقاد نداشته باشید، شانه بالا بیندازید و به کتابخانه تان که مملو از کتاب های فلسفی است تکیه کنید و بگویید این حرف ها خرافه است، باز هم سخت است که بعضی نشانه ها را نبینید.

احسان محمدی

 

بعضی ها که انگار «نظر کرده» اند. انگار از روز نخست تولد تا روزی که در خاک به امانت گذاشته می شوند خدا بغل شان کرده است. سفت. بعضی ها که مرگ شان مثل زندگی شان الهام بخش است، پرشور است و هنوز خون گرم را زیر پوست آدم می دواند.

یکی از این بعضی ها که در تاریخ ورزش ایران زمین شاید از شمار انگشتان دو دست فراتر نروند «غلامرضا تختی» است. مردی که با بازوان ستبر، چهره ای مردانه، لبخندی کمرنگ و سینه ای گشاده به یک شمایل تبدیل شده است. حتی اگر دل با تشک های خیس از عرق تشکی نداشته باشید، حتی اگر آب تان با ورزشکار جماعت توی یک جوب نرود بعید است بتوانید از کنار نام و یاد این مرد آسان بگذرید.

اینگرید برگمن بازیگر شهیر در مورد ارنست همینگوی نویسنده آمریکایی می گفت: «بعید است او یک نفر باشد»! می گفت آدمی با این درجه از توانمندی و انرژی برای کار، باید چند نفر باشد. شاید بتوان این تعبیر را در مورد غلامرضا تختی هم به کار برد. قهرمانی قوی پنجه روی تشک های کشتی، مردی آرام با قبلی بزرگ کنار مادرش، ستونی برای آنها که دنبال جایی می گشتند که سرشان را به آن تکیه بدهند، گریه کنند و دمی آرام بگیرند، قوت قلبی برای کسانی که نمی خواستند پیش دستگاه وقت خوار و ذلیل باشند، پهلوانی که برای حمایت از مردم مصیبت دیده اش در زلزله ای خانمانسوز به هر دری زد ...

در مورد غلامرضا تختی بسیار گفته اند و نوشته اند اما بسیاری از حرف ها در خصوص او هنوز ناگفته مانده است، بخش بزرگی از آن را «شهلا توکلی» همسرش با خود به زیر خاک بُرد یا شاید دستکم هنوز اجازه افشای آنها داده نشده است. حرف هایی که ما را با وجه دیگر از چهره این الماس ورزش ایران روبرو خواهد کرد. دریغ و افسوس که یکی دیگر از نزدیک ترین افراد به او یعنی فرزندش  بابک دور از این خاک خوش بوی پرمهر زندگی می کند و کمتر تن به گفتگو در مورد پدری می دهد که او را در کودکی جا گذاشت و رفت.

در تاریخ ایران زمین خودکشی امری ستوده شده نیست. بخصوص وقتی این کار را پهلوانی در قامت تختی انجام داده باشد، برای همین است که هنوز کسانی هستند که می گویند او را ساواک کُشت و نمی خواهند بپذیرند که پهلوان درست یا غلط به جایی رسید که در سی و هفت سالگی در هتل آتلانتیک دست به خودکشی زد. او دو روز قبل از مرگش یعنی ۱۵ دی، وصیت‌نامه اش را در دفترخانه اسناد رسمی شماره ۲۰۲ تحت شماره ۳۴۲۸ و با تعیین کاظم حسیبی به عنوان سرپرست فرزندش بابک (که تنها ۴ ماه داشت) به ثبت رسانده بود. اما مردم  هیچگاه از این خودکشی با ناخوش احوالی یاد نمی کنند، انگار این کار او را به پاس زندگی درخشان اش بخشیده اند و نمی خواهند روی آخرین برگ کتاب زندگی اش خیلی توقف کنند.

او زمینی زندگی کرد و زمینی جان باخت. باید کوشید تا از آسمانی کردن مردی که جنوب شهری بودنش را پنهان نمی کرد جلوگیری کرد. ستایش های اغراق آمیز و داستان سرایی هایی که گاه در فضای مجازی در خصوص او صورت می گیرد دست کمی از توهین و تهمت های بی پایه ندارد.« یکی از دلبستگی‌های تختی خواندن کتاب بینوایان ویکتورهوگو بود. از میان چهره‌های رمان بینوایان بیشتر از همه ژان وال‌ژان را دوست داشت. می‌گویند که از خواننده‌ها ناهید و ترانه غروب کوهستان او را می‌پسندید. آن اندازه این ترانه را دوست داشت و به او آرامش می‌داد که شب‌ها را با شنیدن آهنگ ناهید می‌خوابید. اردو هم که می‌رفتند، زمانی که تمرین نداشت، شطرنج و بیلیارد بازی می‌کرد. می‌گویند تختی دوست داشت با چوب کارهای دستی بسازد. از نوجوانی با کار نجاری آشنا شده بود. از خوراکی‌های ایرانی، چلوکباب را می‌پسندید. یکی از جاهایی هم که بسیار می‌رفت، چلوکبابی شمشیری در سبزه میدان بود. شمشیری از هواداران جبههٔ ملی بود و تختی را دوست داشت. یکی دیگر از خوراکی‌هایی که تختی دوست داشت، دم‌پُختک بود. تنها کسی هم که این دم‌پختک را خوب آماده می‌کرد، از دوستان غیرورزشی تختی، حاج حسین شمشادی بود. به او می‌گفتند حسین دم‌پختک. تختی ترشی می‌خرید و می‌رفت مغازه شمشادی و دم‌پختک می‌خورد. مردم هم بو بُرده بودند. اگر نامه‌ای یا کاری با او داشتند، همان روز می‌رفتند مغازه حسین دم‌پختک و تختی را می‌دیدند.» (حیدری، شهداد. «ناگفته‌ها و ناشنیده‌هایی از جهان پهلوان تختی». هفته‌نامه امرداد، یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۱، سال سیزدهم، شماره ۲۸۹، ص ۳.)

مرگ به موقع گاهی نعمت است، اینکه آدم را از دست قضاوت های غیرمنصفانه نجات می دهد، اینکه باعث می شود کمتر در معرض توفان های بی رحم قرار بگیرد. کسی چه می داند، شاید اگر غلامرضا تختی از خودکشی گذر می کرد و به کهن سالی می رسید، مربی می شد و نتایج اش مانند دوران کشتی گیری درخشان نبود آنوقت هر طفل نی سواری به خود حق می داد او را به مسلخ قضاوت های بی پایه بکشاند. ساعت را نمی شود به عقب برگرداند وگرنه میلیون ها ایرانی حاضر بودند دزدانه به اتاق شماره 23 هتل آتلانتیک تهران بروند و قرص هایی که گفته می شود تختی با خوردن آنها دست به خودکشی زد را بردارند تا روز 17 دی ماه در تقویم ورزش ایران زمین سیاه نشود.

او حتی با این پایان تلخ از مردان خوشنام تاریخ ایران زمین است. کافی است برای دانستن محبوبیت اش میان مردمان این سرزمین بدانید؛ با انتشار خبر مرگ غلامرضا تختی، هفت تن در شهرهای مختلف ایران خود را کشتند که از همه فجیع‌تر قصابی در کرمانشاه بود که خود را به قناره انداخت و یادداشت بزرگی بر شیشه مغازه‌اش گذاشت که «جهان بی جهان‌پهلوان ماندنی نیست».


همچنین بخوانید
۲ دیدگاه
  • نفیسی پاسخ

    قلم آقای احسان محمدی بی نظیره. خیلی خوبه. خیلی. بیشتر ازش مطلب بذارید لطفا

  • جهان پهلوان راستین، تختی پاسخ

    اگر واژه پهلوان، یا جهان پهلوان، سزاوار انسانی باشه اون انسان بی گمان تختی هست. تختی همه صفات و ویژگی های اخلاقی پهلوانی و ایرانی رو اعم از عزت نفس، ملی گرایی، دفاع از ستمدیده و جدایی از ستمگر، درستکاری و .... به کمال داشت. درود بر تختی

دیدگاه شما

تصویر امنیتی بالا را به صورت عددی وارد کنید
کد امنیتی صحیح نمی باشد.
دیدگاه شما بعد از تایید مدیریت نمایش داده خواهد شد.